محمد ابراهيم آيتى
280
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
سابق خود پناه برد تا مال خود را بگيرد . رسول خدا براى نماز بامداد به مسجد رفته بود ، و چون تكبير گفت و مردم هم تكبير گفتند و داخل نماز شدند ، « زينب » از صفّهء زنان فرياد زد : اى مردم من « أبو العاص بن ربيع » را پناه دادم . چون رسول خدا سلام نماز گفت ، به مردم روى آورد و گفت : « اى مردم آنچه را من شنيدم شما هم شنيديد ؟ گفتند : آرى . فرمود : به خدائى كه جان محمّد در دست اوست من از اين قضيّه اطّلاعى نداشتم مگر به وسيلهء همان چه شما هم شنيديد ، امّا كمترين مسلمان هم مىتواند از طرف مسلمانان به كسى پناه دهد » . سپس رسول خدا به خانهء « زينب » رفت و گفت : « دخترم ! در پذيرائيش كوتاهى مكن ، امّا مبادا به تو راه يابد كه بر وى حلال نيستى » . سپس رسول خدا نزد دستهاى كه مال وى را به غنيمت گرفته بودند فرستاد و گفت : « خويشى اين مرد را با ما مىدانيد ، اكنون اگر مال وى را پس دهيد احسانى كردهايد و ما هم خشنود مىشويم و اگر هم راضى نباشيد حقّ با شما است و اين مال را خدا حقّ شما قرار داده است و بدان سزاوارتريد » . گفتند : چرا همهاش را ردّ مىكنيم ، و حتّى دلو و مشك كهنه و ظرف آب و چوب جوالبند را هم پس دادند . پس « أبو العاص » آن مالها را گرفت و رهسپار مكّه شد و مال هر كدام از قريش را به صاحبش ردّ كرد و گفت : اى گروه قريش ! كسى از شما مانده است كه چيزى نزد من داشته باشد ؟ گفتند : نه ، خدايت پاداش نيك دهد ، چه با وفا و جوانمرد بودى ! گفت : پس أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا عبده و رسوله . به خدا قسم : از اسلام آوردن در مدينه و ماندن نزد پيغمبر مانعى نداشتم . جز اين كه ترسيدم مبادا گمان كنيد مىخواهم بدين وسيله مالهاى شما را بخورم ، اكنون كه از اين جهت آسوده خاطر شدم ، اسلام آوردم . سپس راه مدينه را در پيش گرفت و نزد رسول خدا رفت و ديگر بار پس از شش سال « زينب » را رسول خدا به خانهء وى فرستاد . سرانجام اسيران بدر 1 - بيشتر اسيران بدر و به گفتهء يعقوبى : 68 نفرشان سربها دادند و آزاد شدند ،